|
|
|
|
تا حالا شده دلت بگيره
از دست غصه دق كنه بميره تا حالا شده كه محتاج بشئ حتئ خدا هم دستتو نگيره تا حالا شده يه روز بئ خبر عشقت بره بهونشو بگيرئ بفهمئ هر چئ ميگفت دروغ بود كم بيارئ دلت بخواد بميرئ ائ خدا زندگيم نقش بر اب حال قلب عاشقم خيلئ خرابه قسمت ميدم كه جونمو بگيرئ زنده بودن واسه من عين عذابه تو كه از حال دلم با خبرئ چرا گريه هام نداره اثرئ به چه جرمئ ائ خدا بگو به من دارئ ابروئ من رو ميبرئ تا حالا تنها يه جا نشستئ بي صرصدا توئ خودت شكستئ حس خجالت بشينه رو چهرت از اين كه حس كنئ اضافئ هستئ تا حالا شده چيزئ ببينئ دلت بخواد كور بشئ و نبينئ واسه پنهون كردن گريه هات زير بارون بدون چتر بشينئ تمومش كن خدا ديگه بريدم به هر چئ كه نميخواستم رسيدم تمومش كن تمومش كن خدايا ديگه بسه عذاب درد كشيدم نه از عشق خير ديدم نه از دوست به كئ خوش باشم و به چئ اميدوار دارم زجه زنون به پات ميفتم تو ميبينئ ولئ انگار نه انگار (كامران مولايئ)
+
تاريخ دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 23:49 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
|
|