|
|
|
|
روزئ اميرئ به شاهزاده ائ گفت:من عاشق توام
شاهزاده گفت: زيباتر از من خواهرم هست كه در پشت سر تو ايستاده است امير برگشت و ديد هيچ كس نيست شاهزاده گفت:عاشق نيستئ چون عاشق به غير نظر نميكند
+
تاريخ سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 15:16 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
شبئ خواب ديدم با خدا كنار ساحل قدم ميزنم
رد پائ هر دوئ ما روئ ساحل بود وقتئ برگشتم و به گذشته نگاه كردم ديدم در موقع سختئ تنها يك رد پا كنار ساحل است پس به خدا گله كردم و گفتم خدايا خدايا در موقع سختئ مرا تنها گذاشتئ خدا لبخندئ زد و گفت: فرزندم در ان موقع تو بر دوش من بودئ
+
تاريخ سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 15:11 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
+
تاريخ دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:15 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
كنار بركه دلم نشستم و نيامدئ
دوباره در سكوت خود شكستم و نيامدئ سوال كردم از خدا نشانه خانه تو را سكوت كرد و در سكوت خود شكستم و
باز هم نيامدئ
+
تاريخ دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:40 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
دلم گرفت ائ هم نفس
پرم شكست تو اين قفس تو اين غبار تو اين سكوت چه بئ صدا نفس نفس از اين نا مهربونئ ها دارم از غصه ميميرم رفيق روز تنهايئ يه روز دستامو ميگيره تو اين شب گريه ميتونئ پناه هق هقم باشئ تو ائ همزاد هم خونه چئ ميشه عاشقم باشئ دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو هم نفس دو هم صدا تو ائ پايان تنهايئ پناه اخر من باش تو اين شب مرگئ پاييز بهار باور من باش بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترين باشه فقط بزار .....
+
تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:41 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
+
تاريخ شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:51 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
يه روز يه باغبونئ يه مرد اسمونئ
نهالئ كاشت ميون باغچه مهربونئ ميگفت سفر كه رفتم يه روز و روزگارئ اين بوته ياس من ميمونه يادگارئ هر روز غروب عطر ياس تو كوچه ها ميپيچيد ميون كوچه باغ ها بوئ خدا ميپيچيد اونايئ كه نداشتن از خوبئ ها نشونه ديدن كه خوبئ ياس باعث زشتيشونه عابر هائ بئ احساس پا گذاشتن روئ ياس ساقه هاشو شكستن ادم هائ ناسپاس ياس جوون برگ اون تكيه زده به ديوار خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار يه باغبونه ديگه شبونه ياس و برداشت پنهون ز نا محرم ها تو باغ ديگه ائ كاشت هزار ساله كوچه ها پر ميشه از عطر ياس اما مكان اون گل مونده هنوز نا شناس
+
تاريخ شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:40 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نميره
واسه هر كسئ كه ميگم قصه شو اتيش ميگيره دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد اخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد شب رفتنت يه ماهئ توئ خشكئ رفت و جون داد زلزله خيلئ دل ها رو اون شب از غصه تكون داد غم ها اون شب شيشه هائ خونه رو زدن شكستن پا به پام عكس هائ نازت اومدن تا صبح نشستن تو چرا از اين جا رفتئ تو كه مثل قصه هايئ گله ام از چه چيزئ باشه؟ نه بدئ نه بئ وفايئ! شب رفتنت نوشتئ شدئ قربونئ ترديد نقره ئ اشك هائ من شد دور گردنت يه زنجير شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشكئ بودن قحطئ سفيديا بود همه انگار مشكئ بودن شب رفتنت كه رفتئ گفتئ ديگه چاره ائ نيست ديدم اون بالاها انگار عكس هيچ ستاره ائ نيست شب رفتنت تو! ياس ها دلمو دلدارئ دادن اونها عاشقن وليكن تنها نيستن كه زيادن بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نميداشت من تا ميخواستم ببارم هركسئ ميديد نميذاشت
+
تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:57 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
از كه پنهان كنم اين راز دل خسته خويش
از نسيمئ كه پيام اور توست ! از بهارئ كه مرا رسوا ساخت ! از خدايئ كه خودش ميداند عشق پنهان نخواهد ماند
+
تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:21 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
توئ يك ديوار سنگئ
دوتا پنجره اسيرن دو تا خسته دو تا تنها يكيشون تو يكيشون من ديوار از سنگ سياه سنگ سرد و سخت خارا زده قفل بئ صدايئ به لب هائ خسته ما نميتونيم كه بجنبيم زير سنگينئ ديوار همه عشق من و تو قصه هست قصه ديوار هميشه فاصله بوده بين دست هائ من وتو با همين تلخئ گذشته شب و روز هائ من و تو راه دورئ بين ما نيست اما باز اينم زياده تنها پيوند من و تو دست مهربون باد ما بايد اسير بمونيم زنده هستيم تا اسيريم واسه ما رهايئ مرگ تا رها بشيم ميميريم كاشكئ اين ديوار خراب شه من و تو با هم بميريم توئ يك دنيائ ديگه دست هائ هم و بگيريم شايد اونجا توئ دل ها درد بيزارئ نباشه ميون پنجره هاشون
ديگه ديوارئ نباشه
+
تاريخ شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:7 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
باز هم مينويسم تنهايئ
بنام تنهايئ بنام انكه تنها يئ را افريد تا من بئ كس نباشم بنام انكه اهئ كشيدم و تنهايئ را برايم فرستاد نميدانم چرا در اين دنيا كه در نظرم چون گورستانئ بيش نيست هيچ كس نميتواند اين زندانئ در غل و زنجير شده را رها سازد نميدانم چگونه است كه همه در اين گورستان برائ خويش به دنبال يارئ هستند و انگاه كه او را مييابند به او دل بسته و شايد تا اخر عمر با او باشند يا چنين نشود نميدانم .... حتئ ستاره هائ اسمان هم چنين خصوصيتئ را دارند و.... و ليك نميدانم چرا برائ من چنين حقيقتئ نيست به همه جا رفته ام به همه جا سر زده ام اما كسئ را نيافتم كه اين محبوس شده غم تنهايئ را ازاد سازد................. خدايم ائ خدايم ائ خدايم صدايت ميكنم بشنو صدايم شكنجه گاه اين دنياست جايم نميدانم چرا اين شد سزايم
+
تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:26 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
خدايا از عشق امروزمان
براي فرداهايئ كه فراموش ميكنيم عاشق بوديم قدرئ كنار بگذار به قدر يك مشت به قدر يك لبخند تا فراموش نكنيم عاشق بوده ايم عاشق بميريم تا عاشق بمانيم
+
تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:56 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
مئ ايد از ره مردئ سواره
بر مركب عشق چون ماه تار او كه يگانه در عالمين است برق نگاهش همچون حسين امامه بر سر همچون پيمبر در بازووانش نيروئ حيدر مئ ايد از ره بوئ گل ياس در چشم و ابرو مانند عباس مهدئ مئ ايد هر روز و هر شب
با گريه گويد سالار زينب
سالار زينب
سالار زينب
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:43 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
روز ها حرف من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم زكجا امده ام امدنم بهر چه بود به كجا ميروم اخر ننمايئ وطنم
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:31 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
تو فصل سرد كابوس
كه درد و غم زياده حاكم شهر سنگئ يه حكم تازه داده
تمام عاشق ها رو سپرده دست جلاد گفته كه ديگه اين شهر هيچ عاشقئ نميخواد يكي يكي دل ها رو بسته به چوبه دار گفته فقط بمونن قلب هائ سرد و بيمار بازم سكوت و ترديد شهر و گرفته در بند جلاد ها عاشق ها رو دوباره دوره كردن تو گرگ و ميش اين صبح يه قتل عام تازست تا شب رو دست اين شهر يه عالمه جنازست مردم شهر سنگئ هنوز اسير صبرن به جائ كلبه عشق به فكر سنگ قبرن
+
تاريخ شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 10:25 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
اي دوچشت خيمه گه تار من
اي دولبت غنچه اواز من كاش كه قلبت شود اوائ من ميكده عشق شب تار من
بئ تو تنهائ تنها بئ تو مرداب غمها بئ تو اسير شبهائ تنهايئ
+
تاريخ دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:58 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
يه سلام عاشقونه به همه دوستاي عزيزي كه قدم هاي
مبارك شونوتواين ميكده ميذارن و اينجا رو نورانئ ميكنند ميخواستم بدونم شما عزيزان از كدامين موضوعات وبلاگ بيشتر خوشتون اومده اگه بدونم بيشتر ميتونم بهتون خدمت كنم يا اينكه شما موضوعات خودتونو بدين تا من بتونم بيشتر براتون در موردشون بنويسم بازم از همه شما عزيزان سپاس گذارئ ميكنم شما رو به خداوند منان ميسپارم نويسنده تنها
+
تاريخ یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:21 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
در سايه ديوار دلم نشستم
ديدم كه گلي در ته ديوار شكفت گفتم تو كدامين گل زيبا هستئ بر قلب و تن باطن من پيوستئ گفتا كه منم عشق حسين و عباس افسوس كه فقط در محرم تن و جسم پيداست
+
تاريخ یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:11 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
به نظر شما عاشق کیست؟
عشق چیست؟ معشوقه کیست یا چیست؟ اصلا عشق وجود دارد؟ درگاه عاشق کجاست؟ لطفا پاسختونو در قسمت نظرات برام بزارین تا من بتونم بعد از تایید کردن مطالبتونو به اسم خودتون در قسمت نطرات ارشیو موضوعات وبلاگ قرار دهم
+
تاريخ یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:5 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
از روستاي چشم تو گذر كردم به
شهر عشق شهرئ كه اين غريبه در ان گم نميشود بسترم صدف خالئ يك تنهاييست و تو چون مرواريد گردن اويز كسان ديگر
+
تاريخ یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:3 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
هنگامي كه محبوب انسان همراه ديگري رفته است
چه فايده؟ كفش اهنين بر پاي كردن؟ يا چون عقاب تيز پر بودن؟ بهتر كه عشق را بدرود گفتن وبر هر كسي پيوستن ..................................................
+
تاريخ شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:26 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
در خواب ناز بودم شبي
ديدم كسي در ميزند در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با ان همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند
+
تاريخ شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:21 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
از تابلو ترين دروغ هائ يك دختر
1-دوستت دارم 2-عاشقتم 3-اولين باره كه با يه پسر دوست ميشم 4-قول ميدم هميشه با هم باشيم 5-من از اخلاقت خوشم اومده 6-هر كاري بگي برات ميكنم 7-من به غير از تو به هيچكس فكر نميكنم 8-خوشگلترين پسري كه تو عمرم ديدم تويئ 9-بهترين لحظه هاي عمرم وقتي است كه با تو ميرم بيرون 10-...........
+
تاريخ شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:4 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
زندگی قصه تلخی است
که از اغازش بس که ازرده شدم چشم به پایان دارم تنهایی دردی است که درمانی ندارد
+
تاريخ پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:31 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
دیرگاهیست که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر ایینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی غم ها شده ام کاش چنان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام
+
تاريخ پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:25 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
عاشق هر کس شدم او شد نصیب دیگری
دل به هر کس داده ام او زد به قلبم خنجری من سخاوت دیده ام دل را به هر کس میدهم شرم دارم پس بگیرم انچه را که داده ام
+
تاريخ دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:48 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
|
|