|
|
|
|
توئ يك ديوار سنگئ
دوتا پنجره اسيرن دو تا خسته دو تا تنها يكيشون تو يكيشون من ديوار از سنگ سياه سنگ سرد و سخت خارا زده قفل بئ صدايئ به لب هائ خسته ما نميتونيم كه بجنبيم زير سنگينئ ديوار همه عشق من و تو قصه هست قصه ديوار هميشه فاصله بوده بين دست هائ من وتو با همين تلخئ گذشته شب و روز هائ من و تو راه دورئ بين ما نيست اما باز اينم زياده تنها پيوند من و تو دست مهربون باد ما بايد اسير بمونيم زنده هستيم تا اسيريم واسه ما رهايئ مرگ تا رها بشيم ميميريم كاشكئ اين ديوار خراب شه من و تو با هم بميريم توئ يك دنيائ ديگه دست هائ هم و بگيريم شايد اونجا توئ دل ها درد بيزارئ نباشه ميون پنجره هاشون
ديگه ديوارئ نباشه
+
تاريخ شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:7 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
|
|