چرا دنيا مه الود است؟

چرا اينجا و انجا هر كجا در سرزمين فكر ما

گرديده طوفان ها به پا؟

چرا انسان از خود بيگانه گرديده است؟

چرا افكار ما اينگونه پست است؟

چرا در بوته ايمان نميجوشيم؟

به اعماق و به ژرفائ خوبئ و نيكئ

چرا اينگونه مايوسيم و خاموشيم؟

چرا جام محبت را همه با هم نمينوشيم؟

چرا بذر گناه و كفر ميپاشيم؟

چرا از خود گريزانيم؟

چرا افكار موهوم ديكرا ن را ميزبانيم؟

چرا بر سفره بيگانگان ميهمانيم؟

چرا همواره در مرداب و گنداب گناه و جهل ميغلتيم؟

چرا هر سو وزد بادئ بدانسو ما روانيم؟

چرا از دين و ايمان و حقيقتمان گريزانيم؟

چرا از خواب سنگين و گران سر بر نميداريم؟

چرا انسوئ بازيهائ عالم را نميبينيم؟

چرا دست از بت و بت ها نميشوئيم؟

چرا افسانه ميگوئيم و با افسانه ها ميسازيم؟

چرا دست برادرها ز دست خود جدا كرديم؟

چرا چتر نجات اتحاد از كف رها كرديم؟

چرا هر لحظه رنگ ديگري داريم؟

چرا هر دم لباس تازه ميپوشيم؟

چرا تقليد ما از ديگران تنها تباهيها و پستيها است؟

چرا ته مانده جام هائ غرب را مستانه مينوشيم؟

بياييد از همين اكنون از اين بيراهه برگرديم*

بپا خيزيم و ديو جهل را با خنجر همت براندازيم

قدم محكم به راه با مشت فولادين

دهان دشمنان كوبيم ..................


+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:44 نويسنده شب گرد قصه عشق |

Ðe$igNER
мюzhgай