روزئ اميرئ به شاهزاده ائ گفت:من عاشق توام

شاهزاده گفت: زيباتر از من خواهرم هست كه در پشت

سر تو ايستاده است

امير برگشت و ديد هيچ كس نيست

شاهزاده گفت:عاشق نيستئ چون عاشق به غير نظر نميكند

+ تاريخ سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 15:16 نويسنده شب گرد قصه عشق |

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که تو یه سی دی فروشی کار میکرد

اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت

هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی میخرید فقط برای صحبت کردن با او

بعد از یک ماه پسرک مرد

وقتی دخترک به خونه اون رفتو ازش خبری گرفت

مادر پسرک گفت که اون مرده و دخترک رو به اتاق پسرک برد

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده

دخترک اونقدر گریه کرد تا مرد

میدونی چرا؟ چون دخترک تمام نامه های عاشقونشو تو جعبه های سی دی میگذاشت

+ تاريخ شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:59 نويسنده شب گرد قصه عشق |

Ðe$igNER
мюzhgай