|
|
|
|
دختری که تازه به خانه شوهر رفته بود
از زندگانی گذشته خود در خانه پدری برای شوهرش حکایت میکرد از جمله در لا به لای صحبت خود گفت چون من تنها دختر پدر و مادرم بودم برایم سرگرمیهای زیاد فراهم میکردند حتی پدرم میمونی برایم خریده خریده بود که با بازیهاش منو سرگرم میکرد ولی افسوس که مرد شوهر گفت حالا هم اگر میخواهی من میتوانم برایت میمون بخرم دختر در کمال سادگی گفت نه متشکرم حالا که تو هستی به میمون احتیاجی ندارم
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:45 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
|
|