پی دل ترک شهر و خانه کردم

 به باغت مثل بلبل لانه کردم

            شدم مست و زدم چهچه به عالم

          گل روی تو را افسانه کردم

+ تاريخ شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:23 نويسنده شب گرد قصه عشق |

چرا رفتی فشانه خون ز چشمم

جهان بیخود فکندی چون ز چشمم

                                     تو نور دیده ای باز ایی و دیگر

                                       سیه چشمک مرو بیرون ز چشمم

+ تاريخ شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:20 نويسنده شب گرد قصه عشق |

        ۵ خصلت را از کودکان بیاموزید

۱ همچون کودکان غم روزی مخورید

۲همچون کودکان چون بیمار شوید از عذاب ننالید وگله نکنید

۳همچون کودکان هر طعامی که دارید با هم بخورید

۴ هرگاه نزاع کردید در دل نگاه ندارید و زود اشتی کنید

۵ همچون کودکان از اندک چیزی بترسید و با رقت باشید و با

اندک چیزی راضی و خشنود گردید

+ تاريخ شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:10 نويسنده شب گرد قصه عشق |

اگر سر بزیر باشی میگویند احمق است

اگر غمگین باشی میگویند عاشق است

اگر مالت را به حساب خرج نکنی میگویند خسیس است

اگر دست و دلباز باشی میگویند ولخرج است

اگرخوش لباس باشی میگویند ژیگول است

اگر بد لباس باشی میگویند شلخته است

اگر دیر زن بگیری میگویند مرد نیست

اگر زود زن بگیری میگویند اتشش تند است

اگر فقیر و بی پول باشی میگویند بی عرضه است

اگر پولدار باشی میگویند اهل زد و بند است

اگر بی قید و بند باشی میگویند لات اسمان جول است

اگر بخندی میگویند نیشش باز است

اگر اخم کنی میگویند عبوس و بد اخلاق است

اگر خوش سر زبان باشی میگویند چاخان است

وخلاصه اینکه هزاران اگر دیگر که مردم برای ادم درست میکنند

واقعا انسان نمیداند که به کدام ساز انها برقصد که خوششان بیاید

+ تاريخ شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:56 نويسنده شب گرد قصه عشق |

          ای جوانی زود رفتی از کفم یادت بخیر

تا تو بودی پیش خوبان اعتباری داشتم

+ تاريخ سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:46 نويسنده شب گرد قصه عشق |

          زیباترین مرحله جوانی انگاهست که موی صورت

شروع به دمیدن میکند 

           جوانی فصلی است از کتاب ترجمه حال انسان که مهمترین

    قسمت های ان را نشان میدهد

+ تاريخ سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:45 نويسنده شب گرد قصه عشق |

  جوانی نیمروز زندگانی است

              جوانی مایع نشاط و سعادت است

جوانی دوره خودنمایی شجاعت است

                       جوانی چون اهوی وحشی با نشاط و غرور در وادی

           زندگانی میدود   وپیر چون مرد لنگ اهسته اهسته

با هزار زحمت قدم بر میدارد

+ تاريخ سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:41 نويسنده شب گرد قصه عشق |

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد ازادم نکرد

اتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

ارزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

+ تاريخ سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:22 نويسنده شب گرد قصه عشق |

عاشق یه چشم میخواد

برای خوندن خط کتاب دل معشوق

عاشق پایی میخواهد برای دویدن به هر کجایی که معشوق است

عاشق صدایی میخواهد برای خوندن از عشق هرچقدر که بد باشه

عاشق یه دل میخواد برای دادن به معشوق هر چقدر که معشوقش بد باشه

 

+ تاريخ سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:21 نويسنده شب گرد قصه عشق |

           شبیه برگ پاییزی  ... پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی  هرگز نخواهی رفت از یادم   

                  و این یعنی در اندوه تو میمیرم

در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم وبی تو لحظه ای

                       حتی دلم طاقت نمی ارد....

وبرف ناامیدی بر سرم یکریز میبارد

چگونه چگونه بگذرم از این عشق؟

                   .. از این دلبستگی هایم ؟ 

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟

خداحافظ  تو ای همپای شب های غزل خوانی

                    خداحافظ به پایان امد

 این دیدار پنهانی  .. ........خداحافظ

بدون تو گمان کردی  که میمانم

                         خداحافظ  ولی بدان که من یقین دارم که تنهای مطلقم

           ....... اه تنهاییییی چه دلگیر است . چه شیرین ......

             

+ تاريخ سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:16 نويسنده شب گرد قصه عشق |

وحشت از عشق که نه ... ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ... ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست

مقصد دل دیوانه ماست

+ تاريخ شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:56 نويسنده شب گرد قصه عشق |

سعی کن همیشه تنها باشی چون تنها به دنیا اومدی

و تنها از دنیا خواهی رفت

هرگز به عظمت عشق نگاه مکن

چون انقدر بزرگ و عظیم است که هر وقت در تو بیاید زندگیت را از

بین خواهد برد

و اگر هم در زندگی عاشق شدی سعی کن یکی را دوست داشته باشی

با او صحبت کنی با او بخندی با او گریه کنی

به فکر او باشی فقط و فقط

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:45 نويسنده شب گرد قصه عشق |

دختری که تازه به خانه شوهر رفته بود

از زندگانی گذشته خود در خانه پدری برای شوهرش حکایت میکرد

از جمله در لا به لای صحبت خود گفت چون من تنها دختر پدر و مادرم بودم برایم سرگرمیهای

زیاد فراهم میکردند

حتی پدرم میمونی برایم خریده خریده بود که با بازیهاش منو سرگرم میکرد ولی افسوس که مرد

شوهر گفت حالا هم اگر میخواهی من میتوانم برایت میمون بخرم

دختر در کمال سادگی گفت نه متشکرم حالا که تو هستی به میمون احتیاجی ندارم

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:45 نويسنده شب گرد قصه عشق |

      اگر جوانی را از عشق منع کنید

مانند انست که مریض را به خاطر بیماریش سرزنش 

                کنید باشد که اینگونه نکنیم

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:4 نويسنده شب گرد قصه عشق |

جوانی موج میزند و اقیانوس زندگی به جوش و خروش در می اید

ای جوانان برخیزید و بکوشید پیش از انکه روح شما تاریک تر گردد

جوانی مستی دائم است جوانی تب عقل است

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 20:2 نويسنده شب گرد قصه عشق |

      زن عقربی است که گزیدن ان شر نیست

زن فرشته ایست که در بچگی پرستار ما و در جوانی کام بخش ما و در 

          پیری تسلیت ده ماست

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:32 نويسنده شب گرد قصه عشق |

جوانی شعبه ای از دیوانگیست

جوانی منزلی است که مابین مسافت کودکی و پیری واقع شده است

که ایام سلطنت و کامیابی زندگانی در ان میگذرد

جوانی ستاره ایست که در اسمان عمر فقط یکبار طلوع میکند.

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:21 نويسنده شب گرد قصه عشق |

شبی مادری از فرزند خویش ابی خواست

چون کوزه اب را فرزند حاضر کرد دید مادرش به خواب رفته است

با خود گفت اگر از خواب بیدارش کنم حیف است

بهتر ان است که به انتظار بنشینم تا خود بیدار شود

صبح که مادر برای خواندن نماز صبح بیدارشد همچنان پسر را کوزه بدست بالای سر خود ایستاده دید.

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:17 نويسنده شب گرد قصه عشق |

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها که که مجنونی صحراگرد بیش نیست

هزاران لیلی ناز افرین را کوه به کوه اواره و دیوانه مجنون میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم به گرداگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

 سراپای وجود بی وفای معشوق را پروانه میکردم

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:13 نويسنده شب گرد قصه عشق |

دوست داشتن

درد است نه دردی که

از پای بیفکند      دوست داشتن

زخم است  زخمی که انسان با دست خویش

بر قلب میزند        جریانی تند ودائم تا مقصد دوست داشتن

فریاد همیشگی قلب هاست  ودردی است که مرحمش جز درد نیست

+ تاريخ دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:34 نويسنده شب گرد قصه عشق |

دل خوش از انیم که به حج میرویم

غافل از انیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم

او که همین جاست کجا میرویم

حج بخدا جز دل پاک نیست     شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست   هر که علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب       شب همه شب گریه و امن یجیب

 

+ تاريخ دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:30 نويسنده شب گرد قصه عشق |

تو مرا میفهمی من تو را نیز عمیق

همین ساده ترین قصه یک انسان است

اری قصه عشق به همین سادگی است

من تو را ناب ترین شعر جهان میدانم که چنین تو را میسرایم هردم

و تو هم میدانی تا ابد مال منی ومال من میمانی

+ تاريخ دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ساعت 10:58 نويسنده شب گرد قصه عشق |

من از مجاورت یک درخت میایم که روی پوست ان دست ساده غربت اثر گذاشته بود

من هم به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی

دلتنگم برای تو ای شاهزاده رویا هایم کجایی تا تورا ببینم

دلتنگم برای اینکه بدون تو خوابم نمیبرد

دلتنگم میدونی چرا ؟چون میدونم دوستم نداری

دلتنگم نمیدونم چرا ولی میدونم خدا من و خیلی تنها افریده

چرا من چرا ...

+ تاريخ یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:33 نويسنده شب گرد قصه عشق |

زندگی قافیه باران است

من اگر پاییزم درختان امیدم همه بی برگ اند

تو بهاری به اندازه باران خدا زیبایی

من همان تنهایی هستم که خدا مرا تنها افرید

تو همچون مرواریدی هستی که در دهان صدفی هستی

خدایا ....

+ تاريخ یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:27 نويسنده شب گرد قصه عشق |

در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهایی ام را حس نکرد

اسمانم غم گرفت هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد

انکه سامان غزلهایم از اوست

بی سر و سامانیم را حس نکرد

یادم اولین روز گونه هام و تر کردین

وقتی دیدین دیوونه ام حرفامو باور کردین

چرا دنیا اینقدر تلخ برای من رقم میخورد

چرا همه واسه خودشون تو این اسمون بزرگ یک ستاره دارند ولی وقتی نوبت منه

اسمون ابری میشه  نمیدونم شاید حکمتی باشه شاید من نمیتونم عاشق بشم

اخه خدایا من چقدر باید تنها باشم

مگه من چه گناهی تو درگاه تو مرتکب شدم که اینگونه باید مجازات بشم

میگن تو از همه چیز بنده هات خبر داری پس چرا اینقدر منو تنها میزاری

هرشب وقتی میخوام بخوابم باید اول یه سری تو رویاهم برم و شاهزاده خیالم و ببینم و بعد بخوابم

اگه یه روز همین رویا هامو از دست بدم چی خدا

اون وقت تو برا این بنده تنهات چه میکنی

امیدوارم صدامو شنیده باشی

+ تاريخ یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:3 نويسنده شب گرد قصه عشق |

نه روز ایی که شادابت بینم              نه شب خوابم که در خوابت بینم

زمین را میکنم از اشک دریا         چو ماهی بلکه در ابت بینم

+ تاريخ شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:9 نويسنده شب گرد قصه عشق |

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که تو یه سی دی فروشی کار میکرد

اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت

هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی میخرید فقط برای صحبت کردن با او

بعد از یک ماه پسرک مرد

وقتی دخترک به خونه اون رفتو ازش خبری گرفت

مادر پسرک گفت که اون مرده و دخترک رو به اتاق پسرک برد

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده

دخترک اونقدر گریه کرد تا مرد

میدونی چرا؟ چون دخترک تمام نامه های عاشقونشو تو جعبه های سی دی میگذاشت

+ تاريخ شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:59 نويسنده شب گرد قصه عشق |

تو را با دیگری دیدم وخندیدم تلخ...

گریستم سرخ...       شکستم زرد..

ورقصیدم میان شعله های خاطرات دور

میان لحظه های سخت تنهایی

میان روز اشنایی

میان ان دو دست گرم وشور انگیز و ترسیدم

وترسیدم که ایا بی وجودت سبز میمانم؟

که ایا بی صدایت شب برایم روز میگردد؟

که ایا بی نگاهت زنده خواهم ماند و لرزیدم

کاش میشد بار دیگر سرنوشت را از سر  نوشت

کاش میشد هرچه هست را بر دفتر خوبی ها نوشت

کاش کاش کاش اه افسوس افسوس که نمیشود.......

+ تاريخ شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:44 نويسنده شب گرد قصه عشق |

میخواهم از تو بگویم بی انکه در جست وجوی قافیه باشم

و بی انکه حتی در جست وجوی واژه ها باشم

در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست میخواهم از تو بگویم

از تو که عاشقانه دوستت دارم و میدانم که دوستم داری

با ساده ترین کلمات همراه با همین اشکی که دارد میغلتد و فرو میافتد

میخواهم بگویم دوستت دارم

امشب نه میخواهم برایت از اسمان خورشید بیاورم

نه میخواهم ستاره ها را برایت بچینم

میخواهم به شهر ارزو ها و رویا ها بروم و

فقط ساده و با صداقت همراه با شاهدی صادق از اعماق جانی سوخته

با چشمانی بارانی میخواهم بگویم دوستت دارم و میخواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان اید  بلکه

من تقدس عشقت را بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زبان باشد یکسره خواهد گفت

           دوستت دارم

+ تاريخ شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:33 نويسنده شب گرد قصه عشق |

صدای شکستن قلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد

اشکهایم را ندیدی چون چشمانت محو تماشای باران بود

ولی امیدوارم انقدر در اینده مجذوب نشده باشی که حداقل زشتی دیو خودخواهیت را نبینی

باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی

+ تاريخ جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:17 نويسنده شب گرد قصه عشق |

Ðe$igNER
мюzhgай