|
|
|
|
در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهایی ام را حس نکرد
اسمانم غم گرفت هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد انکه سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد یادم اولین روز گونه هام و تر کردین وقتی دیدین دیوونه ام حرفامو باور کردین چرا دنیا اینقدر تلخ برای من رقم میخورد چرا همه واسه خودشون تو این اسمون بزرگ یک ستاره دارند ولی وقتی نوبت منه اسمون ابری میشه نمیدونم شاید حکمتی باشه شاید من نمیتونم عاشق بشم اخه خدایا من چقدر باید تنها باشم مگه من چه گناهی تو درگاه تو مرتکب شدم که اینگونه باید مجازات بشم میگن تو از همه چیز بنده هات خبر داری پس چرا اینقدر منو تنها میزاری هرشب وقتی میخوام بخوابم باید اول یه سری تو رویاهم برم و شاهزاده خیالم و ببینم و بعد بخوابم اگه یه روز همین رویا هامو از دست بدم چی خدا اون وقت تو برا این بنده تنهات چه میکنی امیدوارم صدامو شنیده باشی
+
تاريخ یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 16:3 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
|
|