هميشه به من ميگفت:زندگئ وحشتناك است

ولئ يادش رفته بود كه به من ميگفت:تو زندگئ من هستئ!

روزئ از روز ها از او پرسيدم

به چه اندازه مرا دوست دارئ؟

گفت:به اندازه خورشيد

در اسمان نگاهئ انداختم ديدم كه هوا بارانئ بود

و خورشيدئ در اسمان معلوم نبود!

شبئ از شب ها از او پرسيدم

به چه اندازه مرا دوست دارئ؟

گفت:به اندازه ستاره هائ اسمان

نگاهئ به اسمان انداختم ديدم كه هوا ابرئ بود

و ستاره ائ در اسمان نبود!

خواستم برائ از دست دادنش قطره اشكئ بريزم

ولي حيف كه تمام اشك هايم را برائ بدست اوردنش

از دست داده بودم!

+ تاريخ یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 12:12 نويسنده شب گرد قصه عشق |

Ðe$igNER
мюzhgай