|
|
|
|
هميشه به من ميگفت:زندگئ وحشتناك است
ولئ يادش رفته بود كه به من ميگفت:تو زندگئ من هستئ! روزئ از روز ها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست دارئ؟ گفت:به اندازه خورشيد در اسمان نگاهئ انداختم ديدم كه هوا بارانئ بود و خورشيدئ در اسمان معلوم نبود! شبئ از شب ها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست دارئ؟ گفت:به اندازه ستاره هائ اسمان نگاهئ به اسمان انداختم ديدم كه هوا ابرئ بود و ستاره ائ در اسمان نبود! خواستم برائ از دست دادنش قطره اشكئ بريزم ولي حيف كه تمام اشك هايم را برائ بدست اوردنش از دست داده بودم!
+
تاريخ یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 12:12 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
|
|