به نام خدا

زمانی که چشمانم را گشودم دیدم در برهوتی سرد و بی اب و علف پا نهاده ام

هیچ موجودی را نمیدیدم گمان کنم اصلا کسی نبود  کم کم به راه خویش ادامه دادم

تا به ابادیی رسیدم وارد انجا شدم و فریادی از درون دل براوردم که کیست مرا یاری کند

ناگاه دیدم پریی زیبا برایم جرعه ای اب اورد به او گفتم کیستی گفت عشق

گفتم چه میکنی گفت در این ابادی که گورستان عاشقان است من به عاشقان کمک میکنم

خوشحال شدم با خود گفتم حالا دیگر تنها نیستم اما ناگهان غیب شد هرچه صدا زدم اورا نیافتم کم کم هوا تاریک میشد به دنبال پناهگاهی بودم که شب سرد را در انجا سر کنم که ناگاه

دیدم فردی با موهای مشکی و صورتی غمگین و چشمانی زیبا تر از شکوفه های بهاری به دیدنم امده

بدو گفتم ای زیبا تر از جانم نامت چیست

گفت من غم هستم

گفتم امشب را با من سرمیکنی یا نه

گفت اری خلاصه ان شب تا سپیده دم با غم به درد دل نشستیم و از دست این روزگار بی رحم ناله کردیم و خوابم بردو هنگامی که بلند شدم افتاب متابید ولی خبری از غم نبود

با خود احساس کردم چقدر شادم اری درست بود غم تمام غم هایی را که در طول این مدت به من داده بود گرفته بود

با خود فکرکردم بهتر است به این زندگی پایان دهم و زندگی بهتر داشته باشم

دوباره به راه خویش ادامه دادم امکا دیگر نه غم بود و نه عشق با خود احساس کردم که ذره ذره در حال اب شدنم

به درگاه خداوند منان ناله ای کردم که چرا با من چنین میکنی گفت این خواست خودت بود که نمیخواستی غم داشته باشی و چون غم نداشته باشی عشقی هم نداری

انجا بود که اعترافی کردم که اری عشق بدون غم هرگز ممکن نیست

با خود از خدا میخواستم که این ها همه رویا باشند که ناگهان احساس کردم صدایی مرا فرا میخواند که باید رخت سفر ببندی که پروردگارت ترا به ان دنیا دعوت کرده است اری درست 

است او کسی نبود جز فرشته مرگ و من اینگونه پر کشیدم و به دیار باقی شتافتم

بدون انکه از جوانی لذتی برده باشم

+ تاريخ سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 17:6 نويسنده شب گرد قصه عشق |

Ðe$igNER
мюzhgай