|
|
|
|
چرا دنيا مه الود است؟
چرا اينجا و انجا هر كجا در سرزمين فكر ما گرديده طوفان ها به پا؟ چرا انسان از خود بيگانه گرديده است؟ چرا افكار ما اينگونه پست است؟ چرا در بوته ايمان نميجوشيم؟ به اعماق و به ژرفائ خوبئ و نيكئ چرا اينگونه مايوسيم و خاموشيم؟ چرا جام محبت را همه با هم نمينوشيم؟ چرا بذر گناه و كفر ميپاشيم؟ چرا از خود گريزانيم؟ چرا افكار موهوم ديكرا ن را ميزبانيم؟ چرا بر سفره بيگانگان ميهمانيم؟ چرا همواره در مرداب و گنداب گناه و جهل ميغلتيم؟ چرا هر سو وزد بادئ بدانسو ما روانيم؟ چرا از دين و ايمان و حقيقتمان گريزانيم؟ چرا از خواب سنگين و گران سر بر نميداريم؟ چرا انسوئ بازيهائ عالم را نميبينيم؟ چرا دست از بت و بت ها نميشوئيم؟ چرا افسانه ميگوئيم و با افسانه ها ميسازيم؟ چرا دست برادرها ز دست خود جدا كرديم؟ چرا چتر نجات اتحاد از كف رها كرديم؟ چرا هر لحظه رنگ ديگري داريم؟ چرا هر دم لباس تازه ميپوشيم؟ چرا تقليد ما از ديگران تنها تباهيها و پستيها است؟ چرا ته مانده جام هائ غرب را مستانه مينوشيم؟ بياييد از همين اكنون از اين بيراهه برگرديم* بپا خيزيم و ديو جهل را با خنجر همت براندازيم قدم محكم به راه با مشت فولادين دهان دشمنان كوبيم ..................
+
تاريخ یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 13:44 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
تا حالا شده دلت بگيره
از دست غصه دق كنه بميره تا حالا شده كه محتاج بشئ حتئ خدا هم دستتو نگيره تا حالا شده يه روز بئ خبر عشقت بره بهونشو بگيرئ بفهمئ هر چئ ميگفت دروغ بود كم بيارئ دلت بخواد بميرئ ائ خدا زندگيم نقش بر اب حال قلب عاشقم خيلئ خرابه قسمت ميدم كه جونمو بگيرئ زنده بودن واسه من عين عذابه تو كه از حال دلم با خبرئ چرا گريه هام نداره اثرئ به چه جرمئ ائ خدا بگو به من دارئ ابروئ من رو ميبرئ تا حالا تنها يه جا نشستئ بي صرصدا توئ خودت شكستئ حس خجالت بشينه رو چهرت از اين كه حس كنئ اضافئ هستئ تا حالا شده چيزئ ببينئ دلت بخواد كور بشئ و نبينئ واسه پنهون كردن گريه هات زير بارون بدون چتر بشينئ تمومش كن خدا ديگه بريدم به هر چئ كه نميخواستم رسيدم تمومش كن تمومش كن خدايا ديگه بسه عذاب درد كشيدم نه از عشق خير ديدم نه از دوست به كئ خوش باشم و به چئ اميدوار دارم زجه زنون به پات ميفتم تو ميبينئ ولئ انگار نه انگار (كامران مولايئ)
+
تاريخ دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 23:49 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
درون سينه تنگم كه لبريز از تمناهاست
گل عشق تو ميرويد به پهنائ سياه اسمان ديده ام اكنون كبوترهائ رنگين خيال تو به پروازند لبان من گل نام تو را هر لحظه ميبوسند و چشمانم به دنبال تو ميگردد و تو ائ بيخبر از رنگ تند عشق پر شورم چرا باور نميدارئ عشق پر شكوهم را؟ چرا باور نميدارئ ......؟
+
تاريخ جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:1 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
شعله ديگر نكشد اتش شيدايئ دل
پر شد از خون جگر ساغر مينايئ دل رفتم از خويش برون سير دو عالم كردم تا كجا ميكشدم خاطر هر جايئ دل جرئتم نيست كه از عشق نظر برگيرم من كه عمرئ زده ام لاف ز همراهئ دل همچو مجنونم و انگشت نما در همه جا اه ديگر چه كنم با غم رسوايئ دل جان به لب امد و چشمم به تماشا نرسيد حاصلم چيست از اين موحله فرسايئ دل؟
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:4 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
دنيا هم زشت است و هم زيبا
گاه روشن است و گاه تاريك زمانئ صدائ بلبلان و اواز خوش پرندگان و زمانئ نوائ شوم جغدان ما را به خود مياورد وقتئ فردئ از افراد بار سفر ابدئ را ميبندد ديگر اطرافيان و دوستان از او دور ميشوند و او تنها و غريب سفرش را اغاز ميكند ديگر نام او از نظر ها پاك ميشود مگر در يك مورد كه ان ماندن نام نيك و خوش قلبئ اوست ارئ ادمئ تا زنده است ميزان و قدر نعمتش سنجيده نميشود ما وقتئ پئ به ارزش نعمتئ چون پدر و مادر ميبريم كه ديگر خيلئ دير شده و شمع وجود انها سوخته و خاكستر گشته زمينه هر رفاه و كليد هر نيكئ و فضلئ مستلزم رنج و محنت است ارئ
+
تاريخ یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:4 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
مگه چند بار يه جوون عاشق ميشه
مگه چند بار دل گرفتار ميشه پائ عشق اولش ميمونه دل اخه اون حس ديگه تكرار نميشه دل من تو گوش كن به حرف من خيلئ ساده به هر كس دل نبند دروغ هر كئ ميگه دوست داره دل من گلم به حرفام تو نخند ميتونه شكست عشق از زندگئ سيرت كنه جوونئ تو بگيره با غصه درگيرت كنه ميترسم غصه عشق اولت پيرت كنه تو رو اخر بشكنه يه روز زمين گيرت كنه (كامران مولايئ)
+
تاريخ یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ساعت 14:19 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
از ادم ها دلم شكست واسه هميشه
دلم ميخواد دعا كنم اما نميشه حتئ خدام ديگه جوابمو نميده خدا جونم يكارئ كن نگو نميشه بهم نگو گناه من واسه كئ بوده نگو كه اشتباه من واسه چئ بوده دوسش داشتم دوسش دارم قدر نفس هام بدون اون نميتونم من خيلئ تنهام چه كردن ادم ها با روزگارم چه كردم با خودم درمون ندارم اگه دنيا ميخواست تنها بمونيم نميخواستم اونو تنها بزارم (مهدئ مقدم)
+
تاريخ پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ساعت 12:28 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
ديشب برائ اخرين بار برائ اخرين ديدار
چشمانم را رو به تو باز كردم و به چشمان تو خيره شدم و ازته دل برايت حرف زدم و تو با ارامش تمام به حرف هايم گوش دادئ كاش ميشد دستانت را در دستانم بگيرم كاش ميشد تو را در باغچه كوچك دلم ميكاشتم تا تمام تاريكئ هائ دلم را روشن كنئ كاش ميشد كه مال من باشئ كاش ...... ميدانم ميدانم باز زمان رفتن است اه كه نتوانستم تو را درك كنم اه ...
+
تاريخ دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ساعت 16:43 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
من گريزانم از اين شكل حيات
از اين غربت تلخ كه به اجبار به پايم بستند ميگريزم از عشق و تو ائ نازترين خاطره ها همه جا در پئ تو ميگردم
+
تاريخ چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 22:45 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
سلامم را تو پاسخ گوئ در بگشائ!
منم من ميهمان هر شبت لولئ وش مغموم. منم من سنگ تيپا خورده رنجور. منم دشنام پست افرينش نغمه ناجور. نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم. بيا بگشائ در بگشائ دلتنگم. حريفا ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد. تگرگئ نيست مرگئ نيست. صدايئ گر شنيدئ صحبت سرما و دندان است (م.اميد)
+
تاريخ سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 16:11 نويسنده شب گرد قصه عشق
|
|
|